67 - يا نان به اندازه در ده ، يا در به اندازه نان كن !



فقيرى نيازمند به در خانه ثروتمند رفت ، خانه او را همچون كاخ سر به فلك كشيده با دوازده بلند ديد، با خود گفت : صاحب اين كاخ به مال بسيار خواهد داد.
فقير، فرياد زد: صاحب خير از خير، محروم نباشد، سائل نيازمندى كنار در خانه مى باشد كه فقر بر او چيره شده است .
صاحب آن كاخ ، كنيزى داشت بنام شيرين ، به او گفت : به شكر بگو كه او به مرجان بگويد و مرجان به خوش قدم بگويد كه او به فقير بگويد: نان در منزل نيست .
فقير كه اينهمه تشريفات را به خاطر نيمه نانى از صاحب كاخ شنيد، گفت : اى خدا به اسرافيل بگو تا به ميكائل بگويد و ميكائيل به جبرييل و او به عزراييل بگويد كه جان اين بخيل بدبخت را بگيرد.
صاحب كاخ وقتى كه اين گفتار فقير را شنيد از ترس مرگ ، لرزه بر اندام شد، نصف نانى بيرون آورد و به فقير داد.
فقير، نان را در گوشه اى نهاد و با عصايى كه داشت ، به خراب كردن دروازه بزرگ كاخ مشغول شد، وقتى كه صاحب كاخ از اين جريان آگاه شد، گفت : اى فقير! مگر ديوانه شده اى ؟ چرا دروازه كاخ را ويران مى كنى ؟
فقير در پاسخ گفت : ديوانه نيستم ، يا نان به اندازه در، ده و يا در به اندازه نان كن ، تا ناهماهنگ نباشند (357)
بروز مرگ چون تابوت من روان باشد
گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد
براى من مگر اى و مگون ، دريغ دريغ
به دام ديو درافتى ، دريغ آن باشد
مرا بگور سپردى مگو، وداع وداع
كه گور، پرده جمعيت جنان باشد
(از مولوى )